|
نه ، نه ، نه
این هزار مرتبه
گفتم:
ـ نه
دیگر توان نمانده،
ـ توانایی،
در بند بند من
از تاب رفته است.
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک،
تاریک، چون تفاهم من ،
ـ با تو !
انسان،
افسانه ی مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند.
گفتی :
(( امید هاست،
(( در نا امید بودن من،
اما ،
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن.
انسان به جای آب ،
هرم سراب سوخته می نوشد .
گلهای نوشکفته،
این لاله های سرخ،
گل نیست،
ـ خون رسته از خاک است .
باور کن اعتماد ،
از قلبهای کال
بار رحیل بسته،
و مهربانی ما را ،
خشم و تنفر افزون ،
از یاد برده است .
باور نمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است .
........................................................
شب مثل شب سیاه است و پر ز درد
در شب شرارتی است که من گریه می کنم .
و صبح بر صداقت من رشک می برد .
با خواب های خاطره خوش بودم ،
هر چند خواب خاطره ام تلخ .
دیگر تو را به خواب نمی بینم
حتی خیال من ،
رخساره ی تو را ،
از یاد برده است .
دیروز طفل خواهرم از روی میز من
تصویر یاد بود تورا ،
ای داد ،
برده است ! |